فکری زیبا
Beautiful Mind
اوايل دههي شصت، وقتي چهارده سالم بود و در شهر كوچكي در جنوب «اينديانا» زندگي ميكرديم، پدرم فوت كرد .درست زماني كه من و مادرم براي ديدن بستگانمان از شهر خارج شده بوديم، پدر ناگهان دچار حملهي قلبي غيرمنتظرهاي شد و درگذشت. وقتي به خانه برگشتيم، ديديم پدرم رفته است... اين ترفند، چند هفتهاي ادامه پيدا كرد تا این که يك شب بعد از شام، وقتي زمان كار فرا رسيد، زبالهها را جمع كردم و به مخفيگاه هميشگيام توي بوتهها رفتم، ولي زياد نماندم .وقتي به خانه برگشتم، رفتم سراغ مادرم تا ببينم كاري هست كه بتوانم برايش انجام بدهم يا نه. تمام خانه را گشتم تا بالاخره پيدايش كردم : توي زيرزمين تاريك، پشت ماشين لباسشويي داشت تنهايي گريه ميكرد. غمش را پنهان ميكرد تا مرا ناراحت نكند... نميدانم كدام درد بزرگتر است؛ دردي كه آن را بيپرده تحمل ميكني يا دردي كه به خاطر ناراحت نكردن كسي كه دوستش داري، توي دلت ميريزي و تاب ميآوري... اما ميدانم كه آن شب توي زيرزمين، ما همديگر را در آغوش كشيديم و بدبختيمان را - كه هر كداممان را به جاهايي دور و تنها كشيده بود - گريستيم. ديگر بعد از آن، هيچ وقت نياز به تنها گريستن پيدا نكرديم... تيم گيبسون نظرات شما عزیزان: سه شنبه 20 فروردين 1392برچسب:, :: 20:57 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها خرید اینترنتی عینک آفتابی ریبن">خرید اینترنتی عینک آفتابی ریبن
نويسندگان
|
||||||||||||||||
![]() |