فکری زیبا
Beautiful Mind
کشیش اینطور شروع کرد: «وقتی من پسربچه بودم، مادربزرگم در بازی منوپولی استاد بود. هر وقت ما دو تا با هم بازی میکردیم، اون کاملاً منو شکست میداد و در پایان بازی، صاحب همهچی بود؛ جادهی عریض، پارک و... هر چیزی که بگی! اون همیشه به روی من لبخند میزد و میگفت: «جان، بالاخره یه روز این بازی رو یاد میگیری.» یه سال تابستون خونوادهی جدیدی به خونهی مجاور ما نقل مکان کردند؛ اونا یه پسر داشتن که از قضا اونم در بازی منوپولی استاد بود. ما هر روز با هم بازی میکردیم و من واقعاً پیشرفت کردم! از اونجا که میدونستم مادربزرگم در ماه سپتامبر به دیدن ما میاد، هیجانزده بودم! وقتی مادربزرگم اومد، من دویدم توی خونه، پریدم توی بغلش و گفتم: میخوای منوپولی بازی کنیم؟ هرگز برقی رو که در چشماش درخشید، فراموش نمیکنم. بنابراین من تختهی بازی رو پهن کردم و ما شروع به بازی کردیم. اما این بار من آماده بودم. در پایان بازی، من اونو شکست دادم و صاحب همهچی شدم! اون روز، بزرگترین روز زندگی من بود! این بار در پایان بازی، مادربزرگم لبخندی زد و گفت: جان، حالا که تو میدونی چطور منوپولی بازی کنی، بذار درسی از زندگی بهت بدم. همهچی برمیگرده توی جعبه. من پرسیدم: چی؟ هر چیزی که تو خریدی، هر چیزی که اندوختی و جمع کردی، در پایان بازی همگی برمیگرده توی جعبه. کشیش از جمعیت پرسید: آیا این موضوع در زندگی هم صدق نمیکنه؟ مهم نیست شما چقدر برای پول و شهرت و قدرت و موقعیت تلاش میکنین، چرا که وقتی زندگی به پایان رسید، همهچی برمیگرده توی جعبه. کشیش مکثی کرد، چند قدم به طرف گروه عبادتکنندگان رفت و با صدایی آرام و ملایم ادامه داد: تنها چیزی که شما باید اونو حفظ کنین، روحتونه. در اونجاست که شما کسانی رو که دوستشون دارین و شما رو دوست دارن، نگه میدارین...
منوپولی که در ایران به نام ایروپولی و روپولی هم شناخته میشود، نام یک بازی است که در آن تلاش بازیکنها برای در دست گرفتن انحصاری خانههای خاص در زمین بازی است و شما باید در حالی که پول دارید دیگران را ورشکست کنید، بازی با تاس و صفحه و متعلقات (اسناد، کارت ها، مهره ها، هتل ها، خانه ها و...) انجام میشود. كتاب عذرخواهي يك دقيقهاي از کن بلانچارد یک شنبه 30 شهريور 1393برچسب:, :: 20:38 :: نويسنده : قهار متولی طاهر بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه میرفت؛ در ساحل مینشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را میشست. اگر بیکار بود همانجا مینشست و مثل بچه ها گِل بازی میکرد. آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه میساخت. جلوی خانه باغچهایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت. ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد، به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول، چه میسازی؟ بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت میسازم. همسر هارون که میدانست بهلول شوخی میکند، گفت: آن را میفروشی؟! بهلول گفت: میفروشم. زبیده خاتون پرسید: قیمت آن چند دینار است؟ بهلول جواب داد: صد دینار. زبیده خاتون گفت: من آن را میخرم. بهلول صد دینار را گرفت و گفت: این بهشت مال تو، قباله آن را بعد مینویسم و به تو میدهم. زبیده خاتون لبخندی زد و رفت. بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت. زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد، در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود؛ گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند، زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند، یکی از کنیزها، ورقی طلاییرنگ به زبیده خاتون داد و گفت: این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریدهای! وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد. صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد؛ وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت: یکی از همان بهشتهایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش! بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت: به تو نمیفروشم. هارون گفت: اگر مبلغ بیشتری میخواهی، حاضرم بدهم. بهلول گفت: اگر هزار دینار هم بدهی، نمیفروشم. هارون ناراحت شد و پرسید: چرا؟! بهلول گفت: زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو میدانی و میخواهی بخری، من به تو نمیفروشم! یک شنبه 30 شهريور 1393برچسب:, :: 20:35 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم
چو در دست است روزی خوش بزن مطرب سرودی خوش که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز بود کن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخندانی و خوشخوانی نمیورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم دو شنبه 10 شهريور 1393برچسب:, :: 22:3 :: نويسنده : قهار متولی طاهر دانشجویی پس از آنکه در درس منطق نمره نیاورد، به استادش پیغام زد که: استاد، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟ استاد در جواب گفت: بله حتما، در غیر اینصورت نمی توانستم یک استاد باشم. دانشجو در ادامه نوشت: بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم. اگر جواب صحیح دادید، من نمره ام را قبول می کنم. در غیر اینصورت، از شما می خواهم به من نمره ی قبولی بدهید. استاد قبول کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست، و نه قانونی است و نه منطقی؟ استاد پس از تامل طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره ی قبولی درس را به دانشجو بدهد . بعد از مدتی، استاد با شاگردش تلفنی تماس گرفت و جواب سوال را پرسید و شاگرد بلافاصله جواب داد: استاد شما 63 سال دارید و با یک خانم 30 ساله ازدواج کرده اید که البته قانونی است ولی منطقی نیست. همسر شما یک معشوق 25 ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست؛ و این حقیقت که شما به معشوق همسرتان نمره ی قبولی دادید در صورتی که باید آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی. دو شنبه 10 شهريور 1393برچسب:, :: 21:57 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها خرید اینترنتی عینک آفتابی ریبن">خرید اینترنتی عینک آفتابی ریبن
نويسندگان
|
||||||||||||||||
![]() |