فکری زیبا
Beautiful Mind
وَ قالَ(صلى الله علیه وآله): یا عَلىّ! اِفْتَحْ طَعامَکَ بِالْمِلْحِ، فَإنَّ فیهِ شِفاءٌ مِنْ سَبْعینَ داء، مِنْها: الْجُنُونُ وَ الْجُذامُ وَ الْبَرَصُ وَ وَجَعُ الْحَلْقِ وَ الاْضْراسِ وَ وَجَعُ الْبَطْنِ. رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به امام علىّ (علیه السلام) فرمود: غذاى خود را با (تناول نمودن کمى) نمک شروع نما، همانا که در آن درمان و شفاء هفتاد نوع بلا و آفت خواهد بود، که دیوانگى، پیسى، جُذام، درد و ناراحتى هاى حلق، دندان ها; و شکم و معده از آنها مى باشد. یک شنبه 9 آذر 1393برچسب:, :: 21:55 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
ناداني و پستي يک نفر در گذشته ، نمي تواند ميدان انتقام از خاندان او باشد . یک شنبه 9 آذر 1393برچسب:, :: 21:52 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
اين ديدگاه اشتباست که بپنداريم مرد توانا ، فرزندي همچون خود خواهد داشت . یک شنبه 9 آذر 1393برچسب:, :: 21:48 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید. روزی با خود گفت: آه! اگر می توانستم ثروتمند شوم آن وقت می توانستم استراحت کنم. فرشته ای در آسمان پرسه می زد، صدایش را شنید و به او گفت: آرزویت اجابت باد. همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصری زیبا یافت که تعداد زیادی خدمتکار به او خدمت می کردند. حالا می توانست هر چقدر که می خواست استراحت کند. اما روزی آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که تا نگاهی به آسمان بیندازد، آن وقت چیزی را دید که هرگز به عمرش ندیده بود: خورشید را. آهی کشید و گفت: آه! اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موی دماغم نبودند. این بار هم فرشته ی مهربان خواست او را خوشحال کند. به او گفت: خواسته ات اجابت باد. اما وقتی آن مرد خورشید شد، ابری از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد. با خود فکر کرد: ای کاش ابر بودم، ابر از خورشید هم نیرومندتر است. اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را در آسمان پراکند. دلم می خواهد باد باشم که هر چیزی را با خود میبرد. فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد. اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد. کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خرد می کند. گفت: کاش میتوانستم آن کسی باشم که کوه ها را خرد میکند. فرشته برای آخرین بار خواسته اش را اجابت کرد. چنین شد که سنگ شکن دوباره خود را کنار جاده و در همان قالب پیشین کارگر ساده ای که بود ، یافت و دیگر پس از آن زبان به شکوه نگشود. یک شنبه 9 آذر 1393برچسب:, :: 21:29 :: نويسنده : قهار متولی طاهر درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد. چشمش به شاه افتاد با دست اشارهای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند. کریم خان گفت: این اشارههای تو برای چه بود؟ درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟ کریم خان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه میخواهی؟ درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است. چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که میخواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد... روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشارهای به کریم خان زند کرد و گفت: نه من کریمم نه تو. کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست! یک شنبه 9 آذر 1393برچسب:, :: 21:16 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها خرید اینترنتی عینک آفتابی ریبن">خرید اینترنتی عینک آفتابی ریبن
نويسندگان
|
||||||||||||||||
![]() |