فکری زیبا
Beautiful Mind
کبوتر , با آن پاهای پر اندود با کاکلی بر سرو طوقی بر گردنش اوج می گرفت و شاد از آزادی اش بالا و پایین می رفت در آسمان آبی بالا , پایین صدای بر هم خوردن بالش گوشنواز بود و آرام بخش پرپرپرپر ... پرپرپرپر کبوتر , بی پروا و گستاخ در فرودی بی مهابا و شتابان با سر , محکم خورد به دیوار سیمانی تق ... تماشایش هم درد داشت اینکه در اوج آزادی و شادی ضربه ای بخورد به تنت ضربه هر چقدر کوچک , عمیق می شود و دردش هر چه قدر کم بزرگ می شود و کاری تر درک درد عمیقش , کار هیچ بیننده و شنونده ای نخواهد بود اینکه کسی می گوید : - می فهمم . شاید دروغی باشد مصلحطی و ناگزیر کبوتر با سینه نرمش , فرومی ریزد روی کف داغ آسفالت خیابان دو بالش باز و سرش تابیده به عقب سعی می کند بلند شود , چه تقلای بیهوده ای ما آدم ها , بعد ضربات اینچنین , که سر و تن روحمان را می کوبد به آسفالت داغ حقیقت های تلخ زندگیمان , بلند شدنمان افسانه ای بیش نیست , ادامه مطلب ... دو شنبه 16 شهريور 1394برچسب:, :: 22:46 :: نويسنده : قهار متولی طاهر ظهر یکی از روزهای رمضان بود. حسین بن منصور حلاج همیشه برای جزامیها غذا میبرد و آن روز هم داشت از خرابهای که بیماران جزامی آنجا زندگی میکردند میگذشت، جزامی ها مشغول خوردن ناهار بودند. ناهار که چه، تهماندهی غذاهای دیگران و چیزهایی که در آشغالها پیدا کرده بودند و چند تکه نان. یکی از جزامیها بلند میشود و به حلاج میگوید: بفرما ناهار! حلاج میپرسد: مزاحم نیستم؟ میگویند: نه، بفرما. حسین حلاج پای سفره جزامیها مینشیند. یکی از جزامیها میپرسد: تو چطور از ما نمی ترسی، دوستان تو حتی چندششان میشود از کنار ما رد شوند، ولی تو الان...؟ حلاج میگوید: خب آنان الان روزه هستند برای همین این جا نمیآیند تا دلشان هوس غذا نکند. میپرسند: پس تو که این همه عارفی و خداپرستی، چرا روزه نیستی؟ حلاج میگوید: نشد امروز روزه بگیرم. حلاج دست به غذاها میبرد و چند لقمه میخورد، درست از همون غذاهایی که جزامیها به آنها دست زده بودند. چند لقمه که میخورد، بلند میشود و تشکر میکند و میرود. موقع افطار حلاج لقمهای در دهان میگذارد و میگوید: خدایا روزه من را قبول کن. یکی از دوستانش میگوید: ولی ما تو را دیدیم که با جزامیها درحال خوردن ناهاربودی!؟ حسین حلاج در جوابش میگوید: او خداست. روزهی من برای خداست. او میداند که من آن چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم. دل بندهاش را میشکستم، روزهام باطل میشد یا با خوردن چند لقمه غذا؟ جمعه 16 مرداد 1394برچسب:, :: 20:9 :: نويسنده : قهار متولی طاهر وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا می کرد . به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه؛ اما اون توجهی به این مساله نمی کرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم . بهم گفت: متشکرم. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم؛ من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ، علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد، خودش بود . گریه می کرد، دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش؛ نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم؛ وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : متشکرم . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد، گفت : قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم درست مثل یه خواهر و برادر؛ ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش ادامه مطلب ... جمعه 26 تير 1394برچسب:, :: 1:47 :: نويسنده : قهار متولی طاهر نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد. کار فرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیرخواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نا مرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد. وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه متعلق به توست.پ، این هدیه ای است از طرف من برای تو. نجار یکه خورد، مایه تاسف بود، اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد، حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد. جمعه 26 تير 1394برچسب:, :: 1:42 :: نويسنده : قهار متولی طاهر در یک میهمانی شلوغ و پر سر و صدا چیزی درون قلبم گفت: یادت باشد هیچ کجا آنقدر شلوغ نیست که نتوانی لحظهای با من خلوت کنی! دو شنبه 22 تير 1394برچسب:, :: 21:32 :: نويسنده : قهار متولی طاهر خداوندا دقیق یادم نیست آخرین بار کی خود را پیدا کردم …اما خوب یادم هست هرگاه که گم شدم، دستم در دست تو نبود … ! دو شنبه 22 تير 1394برچسب:, :: 21:28 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
قالَ (صلى الله علیه وآله): ثَلاثَهٌ مِنَ الذُّنُوبِ تُعَجَّلُ عُقُوبَتُها وَ لا تُؤَخَّرُ إلى الاخِرَهِ: عُقُوقُ الْوالِدَیْنِ، وَ الْبَغْیُ عَلَى النّاسِ، وَ کُفْرُ الاْحْسانِ. فرمود : عقاب و مجازات سه دسته از گناهان زودرس مى باشد و به قیامت کشانده نمى شود: ایجاد ناراحتى براى پدر و مادر، ظلم در حقّ مردم، ناسپاسى در مقابل کارهاى نیک دیگران. جمعه 29 خرداد 1394برچسب:, :: 22:50 :: نويسنده : قهار متولی طاهر وقتی در اتاق را باز کردم او آنجا کنارِ بخاری روی صندلی راحتیاش نشسته بود و در سکوت و آرامشی که او در نظر من بزرگ جلوه میداد به رویم نگریست و آن وقت مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجرهها ناگهان او را از خوابِ رویا بار و شیرینی بیدار کرده باشد آهسته گفت: «عجب!... شما هستید، بفرمایید، خواهش میکنم بفرمایید.» با اندوه پیش رفتم، قدمهایم مرا میکشیدند، انتظار نداشتم که بعد از یک هفته دوری و قهر اینقدر بیتفاوت مرا استقبال کند. فکر میکردم با همه ی کوششی که او برای پنهان کردنِ احساساتش میکند باز من خواهم توانست بعد از یک هفته، در اولین دیدار بدرقه ی ضعیفی از شادی و خوشبختی آنی را در چشمانِ او بیدار کنم و با این همه، ترسیدم به چشمانش نگاه کنم؛ ترسیدم در چشمهای او با سنگی روبهرو شوم که بر روی آن هیچ نشانی از آنچه که من جستوجو میکردم نقش نشده باشد. پیش خودم فکر کردم: من نباید مثلِ همیشه تسلیم او باشم، من میخواهم حرفهایم را بزنم و او باید گوش بدهد، او باید جواب بدهد، من او را مجبور میکنم، و در تعقیب این فکر با اطمینان و اندکی خشونت در مقابلش ایستادم. میدانی که برای چه آمدهام؟! مثلِ بچهها خندید. شاید به من و شاید برای اینکه در مقابل حرفهای من عکسالعمل خُرد کنندهای نشان داده باشد. آنوقت درحالی که با یک دست صندلی روبهرو را نشان میداد و با دستِ دیگرش کتابِ قطوری را که به روی زانوانش گشوده بود میبست و گفت: البته که میدانم، البته، حالا اول بهتر است کمی بنشینید و خودتان را گرم کنید، اینجا، نزدیک بخاری. ادامه مطلب ... جمعه 29 خرداد 1394برچسب:, :: 22:41 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
ای آنکه طلب کار خدایی به خود آ از خود بطلب کز تو خدا نیست جدا اول به خود آ چون به خود آیی به خدا اقرار بیاری به خدایی خدا پنج شنبه 13 فروردين 1394برچسب:, :: 21:55 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
خيلي خوب است كه انسان زيبايي ها وخوبي ها راستايش كند وخوبي هاي مردم را بيان كند آنوقت اگراين ستايش براي خودحق باشد برمي گردد به حق، ولي اگراين ستايش رابراي اين كرد كه به يك چيز دني وحقيري برسد آنوقت اين ستايش مانع ميشود بين انسان وحق ونشانه دلبستگي به اين دنيا است. پنج شنبه 13 فروردين 1394برچسب:, :: 21:50 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
اگر نسبت به دیگران صبور باشیم، پذیرش خطاهای خودمان ساده تر می شود. پنج شنبه 13 فروردين 1394برچسب:, :: 21:47 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقهها، جایزه بهترین غله را به دست میآورد و به عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقهمند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند، پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته عجیب و جالبی روبرو شدند.... این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش میداد و آنان را از این نظر تأمین میکرد؛ بنابراین، همسایگان او میبایست برنده مسابقهها میشدند نه خود او. کنجکاویشان بیشتر شد و کوشش علاقهمندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند. کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت: چون جریان باد، ذرات بارورکننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه دیگر میبرد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان میدادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعههای آنان به زمین من نیاورد و کیفیت محصولهای مرا خراب نکند. پنج شنبه 13 فروردين 1394برچسب:, :: 21:43 :: نويسنده : قهار متولی طاهر آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها خرید اینترنتی عینک آفتابی ریبن">خرید اینترنتی عینک آفتابی ریبن
نويسندگان
|
||||||||||||||||
![]() |