فکری زیبا
Beautiful Mind
شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد، پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: این ماشین مال شماست آقا؟ پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است. پسر متعجب شد و گفت: منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دلاری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش... . البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند، كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت، اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد: ای كاش من هم یك همچو برادری بودم. پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟ اوه بله، دوست دارم. تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟ پل لبخند زد؛ او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید؛ او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید. پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت، او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد : اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم، برادرش عیدی بهش داده و او دلاری بابت آن پرداخت نكرده؛ یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی. پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند. جمعه 8 فروردين 1393برچسب:, :: 12:15 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم؟ حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد، دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت. از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته، نمايان مي شود. یک شنبه 25 اسفند 1392برچسب:, :: 22:45 :: نويسنده : قهار متولی طاهر روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند؛ مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است؛ مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است، مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر! شنبه 24 اسفند 1392برچسب:, :: 22:23 :: نويسنده : قهار متولی طاهر حکیمی جعبهاى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بستههاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: شوهر من آهنگرى بود که از روى بىعقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتى هنوز مریض و بىحال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مىگفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود. من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمىخورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او را از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم. با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بستههاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم. اى کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند. حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بستهها را نفرستادم. یک فروشنده دورهگرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه؟ همین. حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود. در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گرد هم سوخته بود. یک شنبه 18 اسفند 1392برچسب:, :: 20:41 :: نويسنده : قهار متولی طاهر «ماشا الیلیکینا»، نام مشهوری در روسیه و مناطق روسیزبان است. او حدود ۲ سال پیش به عنوان یک هنرپیشه جذاب و یک مدل زیبا مطرح بود و شهرت و محبوبیتش با اوج گرفتن “گروه رقص و موسیقی فابریک” در روسیه، به بالاترین حد رسید. اما ماشا همانقدر که به سرعت در آسمان شهرت و محبوبیت طلوع کرد خیلی زود نیز از صحنه ناپدید شد. این امر نه به دلیل افول ستارهی بخت وی بود و نه به علت از دست دادن “زیبایی چهره” یا “سحر صدا”؛ بلکه به این دلیل بود که ماشا مسلمان شد. تفاوت بزرگ او با بسیاری از هنرمندان و خوانندگان دیگری که اسلام و حجاب را برگزیدهاند در این است که وی در اوج شهرت، زیبایی و طراوت، و در زمانی که تازه پیشنهادهای اغواکننده به سویش رهسپار شده بود حجاب و عفاف را انتخاب کرد. ماشا الیلیکینا، ستاره سابق سینما، رقص و موسیقی، اینک حجابی اسلامی در بر دارد و به تدریس در مدارس مشغول است. وی میگوید از جلوههای کاذب سابق متنفر است و اکنون احساس خوشبختی میکند. خانم ماشا الیلیکینا، چطور شد که تمام موفقیتها و درخششهای خود روی صحنه را زیر پا گذاشتید و به اسلام گرویدید؟ ادامه مطلب ... یک شنبه 11 اسفند 1392برچسب:, :: 22:40 :: نويسنده : قهار متولی طاهر در یک افسانهی قدیمی پرویی از شهری حکایت میشود که همه در آن شاد بودند. ساکنان این شهر کارهای دلخواهشان را انجام میدادند و با هم خوب تا میکردند، به جز شهردار که غصه میخورد، چون هیچ حکمی نداشت که صادر کند؛ زندان خالی بود؛ از دادگاه هرگز استفاده نمیشد و دفتر اسناد رسمی هیچ سندی صادر نمیکرد؛ چون ارزش سخنان انسان بیشتر از کاغذی بود که روی آن نوشته شده باشد. روزی شهردار چند کارگر از جای دوری آورد تا وسط میدان اصلی دهکده دیوار بکشند. تا یک هفته صدای چکش و اره به گوش میرسید. در پایان هفته شهردار از همهی ساکنان دعوت کرد تا در مراسم افتتاح شرکت کنند. حصارها را با تشریفات مفصل برداشتند و یک چوبهی دار نمایان شد. مردم از هم میپرسیدند که این چوبهی دار در آنجا چه میکند؟ از ترسشان از آن به بعد برای حل و فصل همهی مواردی که قبلاً با قول و قرار متقابل انجام میشد، به دادگاه مراجعه میکردند و برای ثبت اسنادی که قبلاً صرفاً به زبان میآمد، به دفتر ثبت اسناد رسمی میرفتند. کمکم توجهشان به آنچه که شهردار ترس از قانون میگفت، جلب شد. در افسانه آمده که هرگز از آن چوبهی دار استفاده نشد، اما وجود آن همه چیز را عوض کرد. کتاب مكتوب از پائولوکوئیلو یک شنبه 13 بهمن 1392برچسب:, :: 18:44 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
سال ها پیش در چين باستان، شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند . وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد به شدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادرش گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا . ادامه مطلب ... جمعه 11 بهمن 1392برچسب:, :: 17:2 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
در سالی که قحطی بیداد کرده بود و همه مردم زانوی غم به بغل گرفته بودند، مرد عارفی از کوچهای میگذشت، غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است. به او گفت: چه طور در چنین وضعی میخندی و شادی میکنی؟ غلام جواب داد: من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار میکنم روزی مرا میدهد، پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟ مرد عارف که از عرفای بزرگ بود به خود می گوید: از خودم شرم کردم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمیدهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم! یک شنبه 29 دی 1392برچسب:, :: 17:57 :: نويسنده : قهار متولی طاهر کوهنوردی میخواست به قلهای بلندی صعود کند؛ پس از سالها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد، به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه و ستارهها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، درحالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن . ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی؟ - نجاتم بده خدای من. - آیا به من ایمان داری؟ - آری. همیشه به تو ایمان داشتهام. - پس آن طناب دور کمرت را پاره کن. کوهنورد وحشت کرد؛ پاره شدن طناب ، یعنی سقوط بیتردید، از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمیتوانم. خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟ کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمیتوانم. روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها نیم متر با زمین فاصله داشت . یک شنبه 15 دی 1392برچسب:, :: 20:53 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
در یک شهربازی پسرکی سیاه پوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد. بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از کودکان را که برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد. سپس یک بادکنک آبی و همین طور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را به تناوب و با فاصله رها کرد. بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاه پوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود! تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید: ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت؟ مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت: پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد. دوست عزیز من، زندگی هم همین طور است و چیزی که باعث رشد آدمها می شود رنگ و ظاهر آنها نیست. مهم درون آدم هاست که تعیین کننده مرتبه و جایگاهشان است و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشند، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم می شود. جمعه 6 دی 1392برچسب:, :: 21:58 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گر چه این کارگران تازه، غروب بود که رسیدند، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد. شبانگاه، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه ی کارگران را گردآورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتند: این بی انصافی است. چه می کنید، آقا؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آن ها که اصلاً کاری نکرده اند. مرد ثروتمند خندید و گفت: به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است؟ کارگران یکصدا گفتند: نه، آنچه که شما به ما پرداخته اید، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم. مرد دارا گفت: من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم، چیزی از دارائی من کم نمیشود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست که می بخشم. مسیح گفت: بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است پیدایشان می شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند. دو شنبه 18 آذر 1392برچسب:, :: 19:39 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه میتوانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟ سرانجام یکی از نقاشان گفت که میتواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوقالعاده بود و همه را غافلگیر کرد. او شاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛ نشانهگیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده. چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؛ پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنان. دو شنبه 11 آذر 1392برچسب:, :: 22:56 :: نويسنده : قهار متولی طاهر داشتم بر میگشتم خونه، مسیرم جوریه که از وسط یه پارک رد میشم بعد میرسم به ایستگاه اتوبوس، توی پارک که بودم یه زن خیلی جوون با چادر مشکی رنگ و رو رفته و لباس های کهنه یه پیرمرد رو که روی یه چشمش کاور سفید رنگی بود همراه خودش راه میبرد رسید به من و گفت سلام. من فکر کردم الان میخواد بگه من پول میخوام که بابام رو ببرم دکتر و از این حرفا اول خواستم برم بعد گفتم منکه عجله ندارم بذار واستم شاید کار دیگه ای داشته باشه منم همینطور که اخمام تو هم بود سرم رو به علامت جواب سلام تکون دادم و نگاهش کردم، گفت آقا من باید بابام رو، بعد پیرمرده رو نشون داد، ببرم مجتمع پزشکی نور آدرسش نوشته توی خیابان ولیعصر، خیابان اسفندیاری. گفتم خوب؟! یا یه لحن بغض آلود گفت خوب بلد نیستیم کجاست توی این شهر خراب شده از هر کی هم می پرسیم اصلا به حرفمون گوش نمیده؛ بیشعورا جوابمونو نمیدن در همین لحظه اشک تو چشماش جمع شده بود. بهش آدرس دادم و گفتم تو این شهر خراب شده وقتی آدرس میخوای باید بی مقدمه بپرسی فلان جا کجاست اگر سلام کنی یا چیز دیگه بگی فکر میکنن میخوای ازشون پول بگیری. بعد از اینکه رفت، گفتم چقدر سنگ دل شدیم، چقدر بد شدیم وچقدر زود قضاوت میکنیم، خود من تا حالا به چند نفر همینجوری بی محلی کردم و رفتم چون گفتم خوب معلومه دیگه پول میخواد. طفلی زن بیچاره خیلی دلم براش سوخت که فقط به خاطر اینکه فقیر بود و ظاهرش فقرش رو نشون میداد دلش رو شکسته بودیم. بعد گوش دنیا را با این دروغ کر کردیم که ما اصالتا مردم نوع دوست و با فرهنگی هستیم و اینقدر این دروغ را تکرار کردیم که خودمون والبته فقط خودمون باورمون شده. شنبه 2 آذر 1392برچسب:, :: 20:29 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
روزی یکی نزدیک شیخ آمد و گفت: ای شیخ آمدهام تا از اسرار حقّ چیزی با من نمایی شیخ گفت: باز گرد تا فردا؛ آن مرد بازگشت، شیخ بفرمود تا آن روز موشی بگرفتند و در حقّه کردند و سر حقّه محکم کردند دیگر روز آن مرد باز آمد و گفت: ای شیخ آن چه وعده کردهی بگوی. شیخ بفرمود تا آن حقّه را بوی دادند و گفت: ادامه مطلب ... جمعه 1 آذر 1392برچسب:, :: 12:41 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید. روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟ مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم. تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟ سه شنبه 28 آبان 1392برچسب:, :: 20:48 :: نويسنده : قهار متولی طاهر چراغهای مسجد دسته دسته روشن میشوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد. آقا سید مهدی که از پلههای منبر پایین میآید، حاج شمسالدین (بانی مجلس ) هم کم کم از میان جمعیت راه باز میکند تا برسد بهش. جمعیت هم همینطور که سلام میکنند راه باز میکنند تا دم در مسجد. وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش… آقا سید، ناقابله، اجرتون با صاحب اصلی محفل… دست شما درد نکند، بزرگوار. سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، میگذار پر قبایش. مدتها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری. آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی میکنن. حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک میشود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه… ادامه مطلب ... یک شنبه 26 آبان 1392برچسب:, :: 21:56 :: نويسنده : قهار متولی طاهر یک روز صبح بودا در بین شاگردانش نشسته بود که مردی به جمع آنان نزدیک شد و پرسید: آیا خدا وجود دارد؟ بودا پاسخ داد: بله، خدا وجود دارد. بعد از ناهار سروکلهی مرد دیگری پیدا شد که پرسید: آیا خدا وجود دارد؟ بودا پاسخ داد: نه، خدا وجود ندارد. اواخر روز مرد سومی همین سؤال را از بودا پرسید. پاسخ بودا به او چنین بود: خودت باید این را برای خودت روشن کنی. یکی از شاگردان گفت: استاد این منطقی نیست؛ شما چطور میتوانید به یک سؤال سه جواب بدهید؟ بودا که به روشنبینی رسیده بود، پاسخ داد: چون آنان سه شخص مختلف بودند و هرکس از راه خودش به خدا میرسد: عدهای با اطمینان، عدهای با انکار و عدهای با تردید.
کتاب مكتوب از پائولوکوئیلو دو شنبه 20 آبان 1392برچسب:, :: 22:22 :: نويسنده : قهار متولی طاهر بودا به دهی سفر كرد؛ زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد، بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه زن شد؛ كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: این زن، هرزه است به خانه او نروید. بودا به كدخدا گفت: یكی از دستانت را به من بده. كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت. آنگاه بودا گفت: حالا كف بزن. كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: هیچ كس نمیتواند با یك دست كف بزند. بودا لبخندی زد و پاسخ داد: هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند. بنابراین مردان و پولهایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساختهاند. شنبه 18 آبان 1392برچسب:, :: 22:38 :: نويسنده : قهار متولی طاهر آدمی بد کار به هنگام مرگ فرشته ای را دید که نزدیک در دروازه های جهنم ایستاده بود. فرشته ای به او گفت: یک کار خوب در زندگیت انجام داده ای و همان به تو کمک خواهد کرد. خوب فکر کن چی بوده؟ مرد به یاد آورد که یک بار هنگامی که در جنگل مشغول رفتن بود عنکبوتی را سر راهش دید و برای آنکه آن را زیر پا له نکند مسیرش را تغییر داد. فرشته لبخند زد و تار عنکبوتی از آسمان پایین آمد و با خود مرد را به بهشت برد. عده ای از جهنمی ها نیز از فرصت استفاده کرده تا از تار بالا بیایند. اما مرد آنها را به پایین هل داد مبادا که تار پاره شود. در این لحظه تار پاره شد و مرد دوباره به جهنم سقوط کرد. فرشته گفت: افسوس! تنها به فکر خود بودن همان یک کار خوبی را که باعث نجات تو بود ضایع کرد. پنج شنبه 16 آبان 1392برچسب:, :: 23:13 :: نويسنده : قهار متولی طاهر روزی در یک جشن باشکوه ،موسیقی دان به نام و بزرگی آهنگ های بسیار زیبایی می نواخت. در پایان مراسم یکی از میهمانان به او گفت : استــاد بزرگ ، دلم می خواست تمام عمــــرم را می دادم تا بتوانم مثــــــل شمــــا بنــوازم . موسیقـــــــی دان با لبخند جواب داد :اتفاقا من هم همین کار را کرده ام! دوستان عزیزم ، واقعیـــــت این اســت که برای رسیدن به هدف های ستـــــرگ و بزرگ و صعـــود به قله های بلند زحمـــت بسیاری لازم است . در صحنــه ی زندگی ، برای زیبا نواختــــن و رسیدن به سعــادت ، باید یک عمـــر تلاش کرد ، اما گاهی تلاش هایمان ثمــــرنمی دهند و آوای دلنوازی از وجودمان بر نمی خیزد، می دانید چرا ؟ چون روح مان شارژ نیست ! چون بی هدف بر تارهای زندگی چنگ می زنیم و دنیای خود را از صداهای ناجور پر می کنیم . خلاصه اینکه ، شارژ نبودن روح، دردی بس بزرگ است. بیایید در این لحظه های روشن و پاک ، روح مان را با دعا و نیایش به درگاه پروردگار مهربان کـــــــــوک کنیم . بیایید از رهبر ارکستر آفرینش بخواهیم ، دفتر دل ما را از نت های آسمانی پر کند تا بتوانیم زنــــدگی خویش را آکنده از نغمــــــه های دلنشیـــــن کنیم ودر مراسم پایانی خلقت سربلند باشیم. پنج شنبه 16 آبان 1392برچسب:, :: 11:55 :: نويسنده : قهار متولی طاهر هارون الرشید درخواست نمود کسی را برای قضاوت در بغداد انتخاب نمایید. اطرافیان او همه با هم گفتند عادل تر از بهلول سراغ نداریم او را انتخاب نمایید. خلیفه دستور داد بهلول را نزد او بیاورند. بعد از دیدار با بهلول به او پیشنهاد قاضی شدن در بغداد را داد. بهلول گفت : من شایسته این مقام نیستم و صلاحیت انجام چنین کاری را ندارم. هارون الرشید گفت : تمام بزرگان بغداد تو را انتخاب کرده اند چگونه است که تو قبول نمی کنی !؟ بهلول جواب داد : من از اوضاع و احوال خودم بیشتر اطلاع دارم و این سخن یا راست است یا دروغ. اگر راست است که من به دلیلی که گفتم شایسته این مقام نیستم و اگر هم دروغ باشد که شخص دروغگو صلاحیت قضاوت کردن ندارد . هارون الرشید اصرار فراوان کرد و بهلول در خواست کرد یک روز به او مهلت دهند تا فکر کند. فردا صبح اول طلوع بهلول بر چوبی نشست و در خیابان ها فریاد می زد اسبم رم کرده بروید کنار تا زیر سمش گرفتار نشده اید. مردم گفتند : بهلول دیوانه شده است . خبر دیوانگی بهلول به خلیفه عباسی رسید . هارون الرشید لبخند تلخی زد و گفت : او دیوانه نشده است او بخاطر حفظ دینش از دست ما فرار کرده تا در حقوق مردم دخالتی نداشته باشد. حتی زمانی که از غذای خلیفه برای او می آورند می گفت : این غذا را به سگ ها بدهید بخورند حتی اگر آنها هم بفهمند مال خلیفه است نخواهند خورد . سه شنبه 14 آبان 1392برچسب:, :: 22:15 :: نويسنده : قهار متولی طاهر سالها پیش، پادشاهی برای هنرمندان جایزهای معین کرد که به بهترین شکل بتوانند تصویر آرامش را نقاشی کنند. نقاشان زیادی آثار خود را به قصر فرستادند که تصاویری از آرامش بود. جنگل به هنگام غروب کودکان در حال بازی، قطرات شبنم، دریا و ... پادشاه تمام تابلوها را نگاه کرد و دو تابلو را از میان آنها انتخاب کرد. یکی از آنها تصویر دریای عظیمی بود با کوههای عظیم و تصویر زیبای آسمان که در دریا دیده میشد و ابرهای سفید کوچکی در بالای دریا بودند. در گوشهی تصویر، اطاقکی بود با پنجرهای باز و زیبا و مرغان دریایی که با شوق بر روی دریا پرواز میکرند. تصویر دوم، نمایی از کوهها بود. کوه های ناهموار با قلههای تیز. در تصویر، رگبار شدیدی در حال باریدن بود. ابرهای تیره و آسمان پر از ابر، به طرز بیرحمانهای وحشتناک جلوه میکرد. این تابلو با تابلوهای دیگر هیچ هماهنگی نداشت اما پادشاه پس از چند روز اعلام کرد که تابلوی دوم برندهی مسابقه است. پادشاه هنرمندان را جمع کرد و توضیح داد: به تابلوی دوم خوب دقت کنید. در بریدگی یکی از صخرهها، جوجه پرندهای آرام در میان غرش وحشیانهی طوفان نشسته است و اضافه کرد، آرامش آن چیزی نیست که در مکانی پر سر و صدا، آرام و بدون مشکل یافت شود؛ آرامش در درون شماست. آرامش آن چیزی است که در میان شرایط دشوار، در قلب شما حفظ میشود و وجود دارد، این تنها معنای حقیقی آرامش است. بسیاری از انسانها تصور میکنند که باید شرایط خود را تغییر دهند تا به آرامش برسند، در حالی که آرامش در درون ماست نه بیرون از ما. بهترین راه ایجاد آرامش درونی در ارتباط با خدا بدست می آید. دو شنبه 13 آبان 1392برچسب:, :: 22:25 :: نويسنده : قهار متولی طاهر در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند؛ شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات. روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست. ثروت، مرا هم با خود می بری؟ ثروت جواب داد: نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم. عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد. غرور لطفاً به من کمک کن. نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی. پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد. غم لطفاً مرا با خود ببر. آه عشق؛ آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم. شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد. ناگهان صدایی شنید: بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم. صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت. عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید: چه کسی به من کمک کرد؟ دانش جواب داد: او زمان بود. زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟ دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد: چون تنها زمان، بزرگی عشق را درک می کند. شنبه 11 آبان 1392برچسب:, :: 21:25 :: نويسنده : قهار متولی طاهر یک کشتی گرفتار دریای طوفانی شد و غرق شد و تنها دو تن از سرنشینان این کشتی که شنا بلد بودند توانستند خود را به یک جزیره خشک کوچکی برسانند. این دو نفر دو دوست قدیمی بودند. به جزیره که رسیدند فهمیدند راهی برای نجات در این جزیره ندارند جز اینکه به درگاه خداوند دعا کنند تا آنان را نجات دهد. برای اینکه بفهمند دعای چه کسی مؤثرتر است، جزیره را به دو قسمت تقسیم کردند و هر یک در بخش خود شروع به دعا کردند. ادامه مطلب ... جمعه 10 آبان 1392برچسب:, :: 16:51 :: نويسنده : قهار متولی طاهر مردی مقابل گل فروشی ايستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود . وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب ، چرا گريه می کنی ؟ دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود، لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست. مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد. جمعه 10 آبان 1392برچسب:, :: 15:38 :: نويسنده : قهار متولی طاهر در صحرا میوه کم بود؛ خداوند یکی از پیامبران را فراخواند و گفت : هر کس تنها می تواند یک میوه در روز بخورد. این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید؛ مدتی بعد ، آنجا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند . اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده کنند . این فقط باعث می شد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند. خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت : بگذارید هرچه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند . پیامبر با پیام تازه به شهر آمد؛ اما سنگسارش کردند ، چرا که آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد . کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از کجا آ مده؟ اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سؤال برد ، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند؛ بدین ترتیب ، می توانستند هر چه می خواهند، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد . تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار ماندند . اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند. قصه هایی برای پدران، فرزندان و نوه ها از پائولوکوئیلو دو شنبه 6 آبان 1392برچسب:, :: 20:33 :: نويسنده : قهار متولی طاهر عارفی در زیر درختی در حال استراحت بود، مردی از آنجا رد می شد، وقتی عارف را در حال استراحت دید، به سوی او رفت وفریادی بر سرش کشید وگفت : تو دیگر چه جور کافری هستی؟ عارف گفت: چرا دشنام ونسبت ناروا به من می دهی، مگر من جز استراحت چه می کنم و چه خطایی از من سرزده که چنین بامن برخورد می نمایی؟! مرد گفت: تو با گستاخی تمام پاهایت را به سمت مکه وقبله و خانه خدا دراز کرده ای و به همین دلیل داری به خداوند توهین مینمایی...! مرد دانشمند نفس راحتی کشیده و مجددا زیردرخت دراز کشید وآرام گفت: «دوست من لطفا اگر می توانی ، مرا به طرفی بچرخان که خداوند در آن جا نباشد...» پنج شنبه 2 آبان 1392برچسب:, :: 1:30 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنو ند گان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها درک دانشگاه استاد بودو دردانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوا لات سختی از وی بپر سند او چه می کند، کمی تردید داشت. به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درآمد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز میتواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد! یک شنبه 28 مهر 1392برچسب:, :: 23:27 :: نويسنده : قهار متولی طاهر روزی محمد(ص) از اصحاب صفه می گذشت (اصحاب صفه گروهی از مسلمانان فقیر بودند که به دستور پیامبر(ص) در مسجد به سر می بردند تا آن که به پیامبر(ص) وحی شد که مسجد جای سکونت نیست اینها باید در خارج از مسجد سکونت کنند پیامبر(ص) در خارج از مسجد محلی را آماده کرد و در آن سایبانی ایجاد کرد به آن صفه میگفتند و فقیرانی که در آن سکونت داشتند به اصحاب صفه معروف بودند). جیبر را دید؛ فردی سیاهپوست ، کوتاه قد ، زشت رو. به وی گفت چرا ازدواج نمیکنی؟ جیبر که از این حرف پیامبر(ص) سخت شگفت زده شده بود گفت: یا رسول الله چه کسی حاضر است دخترش را به من بدهد؟ من که نه مال دارم نه جمال ، نه حسب دارم نه نسب ، چه کسی دخترش را به من میدهد. کدام دختر ، همسر سیاه پوست بدشکل و فقیری مثل من میشود؟ پیامبر(ص) به ایشان فرمود : ای جبیر خداوند به وسیله ی اسلام ارزش انسانها را عوض کرد بسیاری افراد در دوره ی جاهلیت بالا بودند و اسلام آنها را پایین کشید ، بسیاری در دوره ی جاهلیت خوار و ذلیل بودند و اسلام آنها را ارزش و منزلت داد. امروز همه ی مسلمانان با هم برابر و برادرند و... رسول خدا (ص) با این جملات جیبر را از اشتباه خود بیرون آورد و به وی پیشنهاد کرد که دختر زیاد بن لبید را که از ثروتمندان مدینه بود ، از وی خواستگاری کند! جیبر پس از اسرار پیامبر(ص) نزد زیاد رفت بعد از مدتی کلنجار با خود خواسته خود را به زیاد بن لبید گفت؛ زیاد بسیار تعجب کرد و گفت : - واقعا پیامبر به تو چنین حرفی زده ؟ - بله. - ولی در رسم ما دخترانمان را به هم ردیفان خود و هم شانان خود میدهیم. جیبر که این سخنان را شنید بلافاصله از جای برخواست و از خانه خارج شد. زلفا دختر زیاد که این سخنان را شنید نزد پدر آمد و گفت: - بابا نکند جیبر راست بگوید و واقعا پیامبر(ص) وی را فرستاده باشد؟ - خب به نظر تو چه کنم؟ - وی را به خانه بیاور و از وی پذیرایی کن و فردا این سخنان را با پیامبر(ص) در میان بگذار. زیاد چنین کرد؛ فردا نزد پیامبر(ص) رفت : - یا رسول الله جیبر دیروز نزد من آمد و گفت پیامبر(ص) فرموده دختر زیاد را برای خود خواستگاری کن ولی ما دخترانمان را به هم شانان خود میدهیم. - ای زیاد، جیبر مومن است. این شانیت هایی که گمان میکنی امروز از میان رفته مرد مومن هم شان زن مومنه است . الخبیثاتُ للخبیثینِ و الخبیثونَ للخبیثاتِ والطیباتُ للطیبین والطیبون للطیباتِ ... زنان بدکار و ناپاک شایسته ی مردانی بدین وصفند و مردان زشتکار و ناپاک شایسته ی زنانی بدین وصفند و بلعکس زنان پاکیزه ی نیکو لایق مردانی چنین و مردان پاکیزه ی نیکو لایق زنانی چنینند... سوره ی نور آیه ی ۲۶ زیاد پس از شنیدن این سخنان به خانه باز گشت و موضوع را برای دخترش نقل کرد: - دخترم نظر تو چیست؟ - پدر به نظر من پیشنهاد رسول خدا را رد نکن؛ مطلب مربوط به من است و جیبر هرچه هست من باید راضی باشم و... زیاد زلفا را به عقد جیبر در آورد و از سرمایه ی خود برای آنها منزل و لوازم زندگی تهیه کرد و... جیبر و زلفا با هم عروسی کردند و به خوشی سر بردند. جهادی پیش آمد که جیبر با همان نشاطی که مخصوص اهل ایمان است زیر پرچم اسلام در آن جهاد شرکت کرد و شهید شد.
از کتاب داستان راستان استاد مطهری جمعه 26 مهر 1392برچسب:, :: 14:26 :: نويسنده : قهار متولی طاهر شخصی باهيجان و اضطراب ، به حضور امام صادق ( ع ) آمد و گفت : درباره من دعايی بفرماييد تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد كه خيلی فقير و تنگدستم . امام فرمودند: هرگز دعا نمیكنم . شخص فقیر پرسید چرا دعا نمیكنيد!؟ امام صادق (ع) فرمودند: برای اينكه خداوند راهی برای اينكار معين كرده است ، خداوند امر كرده كه روزی را پیجويی كنيد ، و طلب نماييد . اما تو میخواهی در خانه خود بنشينی ، و با دعا روزی را به خانه خود بكشا نی ! داستان راستان استاد مطهری جمعه 26 مهر 1392برچسب:, :: 14:10 :: نويسنده : قهار متولی طاهر از قول ساعد مراغه ای نخست وزیر زمان رضاشاه این چنین نقل می کنند . در وزارت امور خارجه آن زمان وقتی نایب کنسول شدم با خوشحالی این خبر را به زنم دادم . بی اعتنا سری جنبانید وگفت : خاک بر سرت . فلانی کنسول است وتو نایب کنسول ..؟! زمانی بعد وقتی کنسول شدم، به خانمم گفتم؛ باز هم تحویلم نگرفت وگفت :خاک بر سرت کنند .فلانی وزیر امور خارجه است وتو ..؟! شدم وزیر امورخارجه. وقتی شنید گفت : فلانی نخست وزیر است ... خاک بر سرت کنند . شدم نخست وزیر، مطمئن به خانه رفتم ومنتظر که خانمم یکه ای خورده وحد اقل از حرفهای قبلی اش عذر خواهی کند . وقتی خبر را به او دادم نگاهی کرد وسری جنبانید وگفت : خاک بر سر ملتی، که تو نخست وزیر ش باشی . چهار شنبه 24 مهر 1392برچسب:, :: 23:14 :: نويسنده : قهار متولی طاهر روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟ ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم... دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟ ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود ! به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود... ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم ...! دوستش کنجاوانه پرسید : دیگه چرا ؟ ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم ! هیچ کس کامل نیست! دو شنبه 22 مهر 1392برچسب:, :: 23:27 :: نويسنده : قهار متولی طاهر ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ ، ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ ، ﻣﻌﻠﻢﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ، ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ | ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ | ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ،ﻣﻌﻠﻢﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌﻨﻲﭼﻲ ؟ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:ﺁﺧﺮﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ،ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭﻣﻴﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ ﻣﻦﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ، ﻫﻤﻴﻦ؟!ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ! ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ | ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩﻣﻲ جمعه 19 مهر 1392برچسب:, :: 22:1 :: نويسنده : قهار متولی طاهر پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید: فکر می کنی تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟ پسر جواب داد: من میزنم. پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید، پدر با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد تا شاید جوابی بهتر بشنود، پسر من میزنم یا تو؟ این بار پسر جواب داد: شما میزنی. پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟ پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی توانم را با خود بردی. چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, :: 22:1 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
جمعه 4 مرداد 1392برچسب:, :: 18:22 :: نويسنده : قهار متولی طاهر كنيزكى از اهالى چين را براى يكى از شاهان به هديه آوردند.شاه در حال مستى خواست با او آميزش كند. او تمكين نكرد. شاه خشمگين شد و او را به غلام سياهى بخشيد. آن غلام سياه به قدرى بدقيافه بود كه لب بالايش از دو طرف بينيش بالاتر آمده بود و لب پايينش به گريبانش فرو افتاده بود، آن چنان هيكلى درشت و ناهنجار داشت كه صخرالجن از ديدارش مى رميد و عين القطر از بوى بد بغلش مى گنديد: تو گويى تا قيامت زشترويى بر او ختم است و بر يوسف نكويى چنانكه شوخ طبعان لطيفه گو مى گويند: شخصى نه چنان كريه منظر كز زشتى او خبر توان داد آنكه بغلى نعوذ باالله مردار به آفتاب مرداد اين غلام سياه كه در آن وقت هوسباز و پرشهوت بود، همان شب با آن كنيز آميزش كرد. صبح آن شب ، شاه كه از مستى بيرون آمده بود، به جستجوى كنيز پرداخت . او را نيافت . ماجرا را به او خبر دادند. او خشمگين شد و فرمان داد كه غلام سياه را با كنيز محكم ببندند و بر بالاى بام كوشك ببردن و از آنجا به قعر دره گود بيفكنند. يكى از وزيران پاك نهاد دست شفاعت به سوى شاه دراز كرد و گفت : غلام سياه بدبخت را چندان خطايى نيست كه درخور بخشش نباشد، با توجه به اينكه همه غلامان و چاكران به گذشت و لطف شاه ، خو گرفته اند. شاه گفت : اگر غلام سياه يك شب همبسترى با كنيز را، تاءخير مى انداخت چه مى شد؟ كه اگر چنين مى كرد، من خاطر او را به عطاى بيش از قيمت كنيز، شاد مى نمودم . وزير گفت : اى پادشاه روى زمين ! آيا نشنيده اى كه : تشته سوخته در چشمه روشن چو رسيد تو مپندار كه از پيل دمان انديشد ملحد گرسنه در خانه خالى برخوان عقل باور نكند كز رمضان انديشد شاه از اين لطيفه فرح بخش وزير، خوشش آمد و به او گفت : اكنون غلام سياه را بخشيدم ، ولى كنيزك را چه كنم ؟ وزيرگفت : كنيزك را نيز به غلام سياه ببخش ، زيرا نيم خورده او شايسته و سزاوار او است . هرگز آن را به دستى مپسند كه رود جاى ناپسنديده تشنه را دل نخواهد آب زلال نيم خورده دهان گنديده <<گلستان سعدی>> جمعه 4 مرداد 1392برچسب:, :: 17:27 :: نويسنده : قهار متولی طاهر درويشی را ضرورتی پيش آمد، گليمى را از خانه يكى از پاك مردان دزديد. قاضى فرمود تا دستش بدر کنند. صاحب گليم شفاعت کرد که من او را بحل کردم. قاضى گفت : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم. صاحب گليم گفت : اموال من وقف فقيران است ، هر فقيرى كه از مال وقف به خودش بردارد از مال خودش برداشته ، پس قطع دست او لازم نيست . قاضى از جارى نمودن حد دزدى منصرف شد، ولى دزد را مورد سرزنش قرار داد و به او گفت : آيا جهان بر تو تنگ آمده بود كه فقط از خانه چنين پاك مردى دزدى كنى ؟! دزد گفت : اى حاكم ! مگر نشنيده اى كه گويند: خانه دوستان بروب ولى حلقه در دشمنان مكوب . چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده دشمنان را پوست بر كن ، دوستان را پوستين جمعه 4 مرداد 1392برچسب:, :: 16:58 :: نويسنده : قهار متولی طاهر آلبرت اینشتین در رساله پایانی عمر خود با عنوان دی ارکلرونگ، یعنی بیانیه، که در سال 1954 (1333ش ) آن را در آمریکا و به آلمانی نوشته است اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح می دهد و آن را کامل ترین و معقول ترین دین می داند.
جمعه 7 تير 1392برچسب:, :: 22:28 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده ای برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا میکرد تا او را نجات بخشد ، ساعت ها به اقیانوس چشم میدوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمیآمد سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود ، اندوهگین فریاد زد : خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟!!!... صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسید : چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟!!!... آنها در جواب گفتند : ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!!!... آسان میتوان دلسرد شد هنگامی که بنظر میرسد کارها به خوبی پیش نمیروند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج. دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند. برای تمام چیزهای منفی که ما بخود میگوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد.... دو شنبه 27 خرداد 1392برچسب:, :: 18:45 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
شهسواری به دوستش گفت : بیا به كوهی كه خدا آن جا زندگی میكند برویم .میخواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد ، و هیچ كاری برای خلاص كردن ما از زیر بارمشقات نمیكند. یک شنبه 1 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 21:44 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
کوروش بزرگ؛ نخستین پادشاه و بنیان گذار شاهنشاهی هخامنشی بود. کوروش به مدت سی سال، از سال ۵۲۹ تا ۵۵۹ پیش از میلاد، بر ایران فرمانروایی کرد.
دربارهٔ کوروش تمام مورخان توافق دارند که شاهی بود با عزم، خردمند و مهربان که در موارد مشکل به عقل بیش از قوه متوسل میشد و برخلاف پادشاهان آشور و بابل، با مردم مغلوب رئوف و مهربان بود. جنگ و بوی خون او را برخلاف فاتحان دیگر مغرور نکرد و رفتار او با پادشاهان مغلوب لیدیه و بابل سیاست تسامح او را بخوبی نشان میدهد. به واقع کوروش، بزرگ مرد تاریخ ایران زمین و از جمله نوادری بود که تاریخ جهان به خود دیده است . انسانی والا و ابرمردی بی همتا که می توان گفت نام ایران با وجود او ایران شد و از بنیانی که او بنا نهاد برای هزاران سال ملتی واحد از اقوام آریایی واقع در فلات ایران شکل گرفت که طی قرنها تمام تمدن ها و قدرتهای کوچک و بزرگ را تحت شعاع خود قرار داد و هویت ایرانی متشکل از مادهای آذربایجان و کردستان و پارسهای جنوب و پارتهای شرق ایران زمین که ملت واحد ایران را تشکیل دادند و تاریخ چندین هزار ساله خود را دوشادوش یکدیگر و در کنار یکدیگر رقم زدند به همراه هم از این خاک و هویت دفاع کردند و با افتخار ایرانی بودن خود را به جهانیان اعلام نمودند درباره فرجام کوروش نیز باید گفت این سرباز وطن در جنگ با اقوام وحشی شرقی و دفاع از سرزمین خویش جان خود را فدا نمود و پیکرش در پاسارگاد به خاک سپرده شد و تا امروز نیز جاودانه باقی مانده است
در ذیل میتوانید برخی از سخنان ارزشمند کوروش بزرگ را مطالعه نمایید :
1- ای پسر من نیکو کار باش نه بدکار زیرا زندگانی انسان جاودان نیست و هیچ چیز از کردار نیک لازمتر نمی باشد -۲ ای پسر من بشنو تو را می گویم که بهترین بخشش ها تعلیم و تعلم است زیرا مال و مکنت زوال پذیرد و چهار پایان بمیرند ولی دانش و تربیت باقی ماند - ۳ دختر شرمگین را دوست بدار و او را به مرد هوشیار و دانایی به عروسی ده زیرا مرد دانا و هوشیار مانند زمین نیکی است که چون تخم در آن بکارند حاصل نیک و فراوان از آن به عمل آید -۴ با زن فرزانه و شرمگین عروسی کن و او را دوست بدار وخود برای خود زن انتخاب کن وزن دیگری را فریب مده تا روانت گناه کار نگردد - ۵ مردی را به دامادی خود برگزین که نیکخو, درست و دانا باشد, اگر بسیار مسکین است بسیار عیب نیست مال و مکنت از یزدان برسد -۶ چون خوشی رسد بسیار خشنود و غره مشو و چون سختی رسد غمگین و افسرده مباش زیرا هر خوشی یک ناخوشی و هر نیکی یک بدی در پی دارد -۷ از پست فطرت و بداصل قرض مگیر و وام مده زیرا تنزیل زیاد باید داد و همواره بر در خانه تو بایستد و کسان بگمارد و این برای تو زیان بزرگی است -۸ به مال و مکنت کسی چشم مینداز زیرا مال و خوشی جهان مانند مرغی است که از این درخت به آن درخت نشیند و به هیچ شاخی نماند -۹ دست از دزدی و کاهلی و هوا و هوس نفسانی بدار زیرا هر کس که نیکی کند پاداش نیکی یابد و هر که بدکار گشت به سزای سخت خواهد رسید -۱۰ نسبت به پدر و مادر خود فرمانبردار باش زیرا مرد تا پدر و مادرش زنده اند مانند شیری است که آسوده در بیشه غنوده و از هیچ کس بیم ندارد -۱۱ به رئیس و سردار خود گستاخ مباش و در خدمت استوار بایست, آچه بر خود نیک ندانی به دیگران نیز نیک نشمار با دوستان به یگانگی برخورد کن -۱۲ اگر تو را فرزندی است به مدرسه بفرست و به تحصیل علم بگمار زیرا علم ودانش چشم روشن است - ۱۳ عصبانی مباش زیرا مرد عصبانی مانند آتش است که در بیشه برافروزد و تر و خشک را با هم بسوزاند - ۱۴ دشمن کهنه را دوست نو مساز زیرا دشمن کهنه مانند مار سیاه است که بعد از صد سال انتقام را فراموش نکند -۱۵ مغرور و خودپسند مباش زیرا انسان مغرور چون مشک پر باد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نماند -۱۶ آنچه را که گذشته است فراموش کن و به آنچه که نرسیده رنج و اندوه مبر - ۱۷ در مجالس در صدر منشین تا تو را از آنجا بلند نکنند و به جای پایین تری بنشانند -۱۸ سخن بموقع بگو زیرا بسا تکلم بهتر از خاموشی و بسا خاموشی بهتر از تکلم است - ۱۹ ای پسر من تو را می گویم بهترین چیزها برای سخاوت تعلیم و تربیت مردم است - ۲۰ از هر خوراک مخور و زود به زود به مجلس عیش بزرگان مرو که پسندیده نیست -۲۱ ای پسر من تو را می گویم بهترین چیزها برای سخاوت تعلیم و تربیت مردم است - ۲۲ همیشه و همه جا به خدا توکل کن و دوستی با کسی کن که بیشتر به تو سود رساند ۲۳ - زن و فرزند خود را از تحصیل علم باز مدار تا غم و اندوه به تو نرسد و پشیمان نشوی - ۲۴ اگر در پی مال و مکنتی اول آب و زمین بخر زیرا اگر ثمر ندهد اصل آن باقی است -۲۵ حضور دانشمندان را گرامی دار و از ایشان سئوال کن و جواب بشنو -۲۶ با مردی که پدر و مادر از او ناخشنودند همکار مباش تا گناهکار نباشی -۲۷ از هر کس که با تو کینه ورزد و خشم گیرد کناره جوی - ۲۸ با مرد پاک نظر, کارآگاه, هوشیار و نیکخو مشورت کن -۲۹ در جنگ اگر مسئولیتی به عهده تست بسیار مواظب باش -۳۰ به فرمان یزدان و امشاسپندان گوش کن و رفتار نما -۳۱ مرد فقیر و بینوا را تمسخر مکن شاید تو نیز روزی بینوا شوی -۳۲ مرد پارسا در آسایش ماند و بدکار همیشه گرفتار اندوه است -۳۳ اگر چه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار نزن تا تو را نگزد -۳۴ اگر چه شناوری به خوبی دانی ولی زیاد در آب مرو تا غرق نشوی -۳۵ با هیچ کس و به هیچ آیین پیمان شکنی نکن که آسیب به تو نرسد -۳۶ فرومایه را اعتنا مکن و شخص محترم را در پایه اش پاداش رسان - ۳۷ مردم دارای همان خویی هستند که از زمان شیر خوارگی خود کسب نموده اند -۳۸ سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام برسانی -۳۹ دوست کهنه را گرامی دار و در دوستی او استوار بایست -۴۰ یزدان را ستایش کن و دل را شاد ساز تا یزدان نیکی تو را بیافزاید -۴۱ حکمرانان را نفرین مکن زیرا آنان پاسباتات مردم هستند -۴۲ هیچ فرازی بدون نشیب و هیچ نشیبی بدون فراز نیست -۴۳ مال کسی را تاراج مکن و به مال خود میامیز -۴۴ برای نام خود از کسب و کار احتراز مکن -۴۵ هر چه شنوی به عجله و بیهوده مگوی -۴۶ هر کس که برای دیگران چاه کند در آن افتد -۴۷ تا حدی که می توانی از مال خود داد و دهش نما - ۴۸ کسی را فریب مده تا دردمند نشوی -۴۹ پیشوای نیک را گرامی دار و سخنش بپذیر -۵۰ جز از خویشان و دوستان چیزی از کسی وام مگیر - ۵۱ نه به راست نه به دروغ هرگز سوگند مخور -۵۲ چو خواهی عروسی کنی اول مال فراهم کن -۵۳ از نیک کرداری خود غره مشو و رجز مخوان -۵۴ به رئیسها و پادشاهان خیانت مکن - ۵۵ از مرد بزرگ و نیک سخن بپرس -۵۶ با دزدان معامله مکن و آنها را گرفتار نما -۵۷ از دوزخ یاد آور و کسان را به انصاف مجازات کن -۵۸ از هر کس و هر چیز مطمئن مباش - ۵۹ فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی -۶۰ بیگناه باش تا بیم نداشته باشی -۶۱ سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی -۶۲ با مردم یگانه باش تا محترم و مشهور شوی -۶۳ راستگو باش تا استقامت داشته باشی -۶۴ متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی -۶۵ دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی - ۶۶ معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی -۶۷ دوستدار دین باش تا زندگی به نیکی گذرانی -۶۸ مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی -۶۹ سخی و جوانمرد باش تا پاک و راست گردی -۷۰ با مرد قدر نشناس و ناسپاس معاشرت مکن -۷۱ روح خود را با خشم وکین آلوده مساز -۷۲ در حفظ دین بکوش زیرا سعادت روحانی از آن برسد -۷۳ در هر گفتار و کار تواضع و ادب را فراموش مکن -۷۴ هرگز ترشرو و بدخو مباش -۷۵ در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان نشمارند -۷۶ دختر خود را به شوهر هوشیار و دانا ده - ۷۷اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده - ۷۸خود را به بندگی کسی مسپار - ۷۹ همیشه روح خود را به یاد دار
ادامه مطلب ... جمعه 30 فروردين 1392برچسب:, :: 13:14 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
من باور دارم … که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.
من باور دارم … من باور دارم … من باور دارم … نلسون ماندلا
سه شنبه 27 فروردين 1392برچسب:, :: 22:6 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی؟ کوروش گفت: اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ ... کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. جمعه 23 فروردين 1392برچسب:, :: 13:24 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
اوايل دههي شصت، وقتي چهارده سالم بود و در شهر كوچكي در جنوب «اينديانا» زندگي ميكرديم، پدرم فوت كرد .درست زماني كه من و مادرم براي ديدن بستگانمان از شهر خارج شده بوديم، پدر ناگهان دچار حملهي قلبي غيرمنتظرهاي شد و درگذشت. وقتي به خانه برگشتيم، ديديم پدرم رفته است... اين ترفند، چند هفتهاي ادامه پيدا كرد تا این که يك شب بعد از شام، وقتي زمان كار فرا رسيد، زبالهها را جمع كردم و به مخفيگاه هميشگيام توي بوتهها رفتم، ولي زياد نماندم .وقتي به خانه برگشتم، رفتم سراغ مادرم تا ببينم كاري هست كه بتوانم برايش انجام بدهم يا نه. تمام خانه را گشتم تا بالاخره پيدايش كردم : توي زيرزمين تاريك، پشت ماشين لباسشويي داشت تنهايي گريه ميكرد. غمش را پنهان ميكرد تا مرا ناراحت نكند... نميدانم كدام درد بزرگتر است؛ دردي كه آن را بيپرده تحمل ميكني يا دردي كه به خاطر ناراحت نكردن كسي كه دوستش داري، توي دلت ميريزي و تاب ميآوري... اما ميدانم كه آن شب توي زيرزمين، ما همديگر را در آغوش كشيديم و بدبختيمان را - كه هر كداممان را به جاهايي دور و تنها كشيده بود - گريستيم. ديگر بعد از آن، هيچ وقت نياز به تنها گريستن پيدا نكرديم... تيم گيبسون سه شنبه 20 فروردين 1392برچسب:, :: 20:57 :: نويسنده : قهار متولی طاهر در سال 1989 زمین لرزه هشت و دو ریشتر بیشتر مناطق آمریکا را با خاک یکسان کرد و در کمتر از چند دقیقه بیش از سی هزار کشته بر جای گذاشت .در این میان پدری دیوانه وار به سوی مدرسه پسرش دوید اما با دیدن ساختمان ویران شده مدرسه شوکه شد.با دیدن این منظره دلخراش یاد قولی که به پسرش داده بود افتاد: پسرم هر اتفاقی برایت بیفتد من همیشه پیش تو خواهم بود و اشک از چشمانش سرازیر شد. با وجود توده آوار و انبوه ویرانی ها کمک به افراد زیر آوار نا ممکن به نظر میرسید اما او هر لحظه تعهد خود به پسرش را به خاطر می آورد.
جمعه 17 فروردين 1392برچسب:, :: 22:15 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
آهنگری بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور،تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد، حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد! در این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این کار را میکنم؟ اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میکنم، بطوریکه تمام این کارگاه را بخار فرا می گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج می برد. یک بار کافی نیست، باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم… دو شنبه 12 فروردين 1392برچسب:, :: 19:5 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید: شنبه 10 فروردين 1392برچسب:, :: 23:48 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
زنى به حضور حضرت داوود آمد و گفت :اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟ زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم، ریسندگى مى کنم ، دیروزشال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم، تا بفروشم، و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد، و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تامین نمایم !!! سه شنبه 6 فروردين 1392برچسب:, :: 9:53 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهریک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد .آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر، خانواده، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند. هر روز بعد ازظهربیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می کرد . بیمار دیگر در مدت این یک ساعت، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون، جانی تازه می گرفت. این پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون،زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را تصیف میکرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.روزها و هفته ها سپری شد. پرستاری که برای حمام کردن آن ها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با کمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند . مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد ، اتاق را ترک کرد . آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد . حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند . هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد ، در کمال تعجب با یک دیوار بلند آجری مواجه شد مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند ؟ پرستار پاسخ داد : شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابینا بود و حتی نمی توانست این دیوار را ببیند! یک شنبه 4 فروردين 1392برچسب:, :: 9:40 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. شنبه 3 فروردين 1392برچسب:, :: 13:17 :: نويسنده : قهار متولی طاهر آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها خرید اینترنتی عینک آفتابی ریبن">خرید اینترنتی عینک آفتابی ریبن
نويسندگان
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |